به جای سه نقطه ، یک نقطه بگذار!!!
غرابت تنهایی را در آغوش فشردم، نگاهم را بستم...
دیگر شمعی نیست که بسوزد...
مرا به خلوت سرد باغچه بخوان نازنینم...
مرا با دستان مبتذل نیاویز ، گلریزان کن، که من گر بمیرم شهیدم...
مرا به سکوت مبهم باغچه ی خلوتت بخوان...
آغوش تو ، سکوت تو، نگاه تو...
مرا به کدامین نگاه غضبناکت تمنا کردی ، که این گونه در سستی احساست ، نه در تابناکی، که در ذلالتی بی همتا به دار می آویزی...
مرا به انتهای همه داشتن هایت بخوان...
بی سبب نیست ...
بی سبب نیست...
بی سبب نیست...
سکوت مبهم تو بی سبب نیست...
به تو گفتم که در مواجی و دواری روزگار ، دستان مبتذل را از خودت وارهان...
زمان به تنگنایی روزگار می گذرد...
همان دستان به ابتذال کشیده ی موهوم ذهنت مرا به دار می آویزد...
به تو خواهم گفت...
به تو گفتم...
باز به تو می گویم...
که نه تنها من
تو نیز در نافرجامی رویای خیست تنها خواهی بود...
آری به جای سه نقطه ، یک نقطه بگذار!!!
لالایی شبانه ایست
که در اوج بیداری به خوابم می برد
آوازی که خدا
در تو
برای من نواخت
...
...
...
بیـــــــــــــــــــــــدارم نکنید....
آلـــــــت
دو سیب برای خوردن داشتیم
ای کاش بجای
ســــــکـــــــس
یاد می گرفتیم که همدیگر را خوب نقاش کنیم
با نوک انگشتهامان
ای کاش
دنـــــــــــــــــــــــــــــــــیا
به همین سادگی و پاکی بود....
گودالی که بچه هایم را به چاه می برد...
ارتجاع شهوت
گودالی که خویشتنم را به یغما می برد
افسوس نازنینم...
من مغلوب نبرد شهوت و خویشتن شدم...
که هیچ وقت گشوده نخواهد شد
آسمان بی مهتاب ستاره می خواهد چکار؟
... چشمان تو آسمان من است...
جایی که همه ی چراغ ها قرمز بود...!
از مسیری سبز
به سوی تو آمدم
روی دیوار هیچ
میان من و تو
چندش آور بود!
تو را در کنار خود می خواهم
بی هیچ دیواری... .
اینجا به حصارت می کشند
به عمل بر نیا
که این اهل عملان
شهیدانند
خاموش باش
اینجا همان سنگستان است!!!
فاحشه بودن یک فرشته حکم قطعی میشود
تیر خلاصی بودی
بر پیشانی سفید رویاهایم
